سلاممممممممم
حالتون خوفه............
تصمیم گرفتم ی بخش خاطرات مدرسه اضافه کنم ![]()
اخه چووون من خیلی پسر منظمی هستم خیلی کم واسم خاطره پیش میاد
به جوووووون شمااااا ![]()
![]()
۱۳ ابااااااااااان
ما رفتیم مدرسه ........
قرار بود شنبه اسم بنویسن و یکشنبه برن راه پیمایی
همه کلاس واسه اینکه کلاس بپیچونن
اومده بودن جز ۳ یا ۴ تا بچه درسخون
من .........من دلیل داشتم .بجه هاا اصرار کردن بیااا ولی نرفتم
اخه میدونی خیلی پیاده روی داشت ![]()
یکی از بچه ها گفت :پاشو بیا بریم بابا ......
گفتم : برو عمو پیاده روی داره.......من وقتم با ارزشه ![]()
![]()
ی هووو دیدم معلم زبان فارسی داره نیگا میکنه ......می خنده ![]()
اقا رفتیم زنگ اول کلاس ی هو دیدم ی دونه از این بسیجیا با بی سیم اومده بووووود
سر کلاس
داشت اسم اونایی که می خوان برن می خوند ![]()
اقا همه داشتن می رفتن ی هووو یکی گفت بیا با اتوبوس میریم ![]()
من تندی
از سر کلاس جیم زدم رفتم از در عقب سوار شدم ...اخه میدونی طبق لیست میبردن
به خاطر همین اگه منو میدیدن ی دسته گلاب عظیم به اپ داده بودمم![]()
رسیدیم داشتیم پیاده میشدیم که ی هو دیدم یکی گفت : کجا........
برگشت دیدم ای داد بیداد ناظمونه .......اقا به هزار بدبختی راضی کردم ![]()
داشتم با رفیقم دعوا می کردم تو که گفتی با اوتوبوس از این حرفا
حالا مام که خبر نداشتیم ...قراره بریم
ی شلوار لی پام بوووود ..... با ی تی شرت ببیند وسط اون جمعیت چه قد من به
بقیه شبیه بوودمممم ![]()
بعد دیدم خیلی راه زیاده .........
پیچوندم .............
خودمو رسوندم دمه مدرسه جیم زدم دیدم زنگ اخره معلمون که نیومده
تجربی هام ورزش داشتم ........... رفتم قاطیشونو ....
ی دست فوتبال زدیم کلی حال داد ![]()
![]()
ی هو دیدم ناظمون با بچه هاا اومده ......خیلی عصبانیه
تا یکی از بچه ها منو دید گفت : بپر برو ی جا قایم شو وگرنه ببینتت روزگارت
کشمیشیه
گفتم:چراا گفت :چرا زهر مار از ساعت ۱۱ تا ۱۲:۳۰ داریم
دنبال تو می گیردیم
تازه افتاد جریان چیه که دیدم .........
ناظمه منو دید .....گفت: کجا بودی ..منم حول شده بودم ی هو از دهنم پرید گفتم
اقا داشتیم واسه شما دعا می کردیم ![]()
اقا این دید بچه ها خندیدن فک کرد دارم مسخره اش می کنم عصبانی بود
امپرش رفت بالاتر افتاد دنبال من ........ اخر به پا درمیانی معلم دینمون قضیه حل
شد ![]()
![]()
نتیجه اخلاقی: شما که اهل راه پیمایی این حرف نیستید ..واسه چی میرید
معلم بدبخت دق مرگ میکنین ![]()
![]()
قربونتون خودممممممم
![]()
![]()
نوشته شده توسط خودم در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

روزگار غریبی است عزیز ؛ دیگر نوشتن هم سخت شده ؛ سخت تر از سخن گفتن و دوست داشتن از آن هم سخت تر ، دنیای عجیبی است ، هر چه پیش می رود همه چی سخت تر می شود، دوست داشتن های قدیم چقدر ساده و بی ریا بود ؛ با یه شکلات شروع می شد یا با به چرا بردن گوسفندان اما حال نمی دانم .................
سلام
من ((خودم ))کیه؟!.....خودمم دیگه
تو این وبلاگ قراره یخ حوض بشکونیم ..........
میدونی..........
.....
برای اطلاعات بیشتر به روزنامه های کثیر الانتشار مراجعه کنید
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
قفس تنهایی
ته تغاری...
میدانم که هستم!
خاطرات دبیرستان
پری دریایی
ღ♥ღ طلوع گل یاس ღ♥ღ
روزهای تنهایی من
عاشق مهدی امیر ابادی
..::پندارنیک،گفتار نیک،کردارنیک..::
هر چی که دوست داریم!!!
تنهای تنها
مثل من....مثل تو
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY